تبليغاتX
lx-saba+mahshid

lx-saba+mahshid

همینه که هست!

هان؟! جان؟! بله؟!

سلام سلام... خوبین؟؟؟

اگه یه نگاه به پست قبل بندازین! میبینین که به وسیله یک شخص بسیار وارد و ماهر  این وبلاگ به دلایلی هک شده بود که قادر به ذکر آن نیستم!!

ولی شخص بنده که فردی بسیار ماهرتر و واردتر میباشم به دلیل التماس بیش از اندازه ی بچه هاوبلاگ مورد نظر رو پس گرفتم(مثله آب خوردن!)

خوب...

حالا واسه این که یه رونقی بگیره و از این حرفا...همون بنده ی ماهر و ...آپ میکنه دوباره!(کم کم داره میشه ماله خودم تنها!)

 

 توي ايستگاه مترو هوا سرده... دخترک نگاهی به ساعتش ميكنه... دقيق سر ساعت ميرسه! مثل هميشه دست تكون ميده و مياد اون ته كنارش ميشينه... طبق معمول هنوز ننشسته ، ميگه دستت رو بده به من! با بي تفاوتي دستش رو از جيبش در مياره و ميذاره تو دستش! پسر با لبخند ميگه :چرا دستهات سرده؟! بدون اينكه نگاش كنه جواب ميده : ميبيني كه، هوا سرده!!! نه! منظورم اينه كه مترو سرده..........خودت ميفهمي چي ميگم! حوصله بحث كردن ندارم! ول كن بابا . دوباره شروع كردي ؟!! لبخند پسرک محو ميشه و ساكت خيره ميشه به سنگفرش براق زمين...

 كارگر مترو با يه كفشوي بلند از جلوشون رد ميشه . داره واسه خودش شعر ميخونه و زمين روپاك ميكنه . جاروش صدای قژقژ ميده و از خودش ردي خيس برجا ميذاره... دخترک آروم ميگه : ناراحت شدي ؟ پسرک همونطور خيره زمين رو نگاه ميكنه و ميگه : يه چيزي بپرسم؟ با بی ميلی ميگه: بپرس ـ ميخوام بدونم چقدر به باورت اعتماد داري؟ دخترک متعجب نگاهش ميكنه!! ـ منظورم اينه كه چقدر به من ، به اين روزا ، به عشقت اعتماد داري ؟ دخترک با بي حوصلگی ميگه : باز بچه شدي! منظورت چيه ؟! ـ يادته يه بار بهم گفتي تورو نبايد دوست داشت ، بايد برات مرد!

 ميخوام ببينم چقدر به اون حرفت اعتقاد داري ؟ دخترک گوشه لبش رو ميكشه بالا و به مسخره ميگه : من؟ خب، من خيلي......... تو چقدر؟!! پسرک تو چشمهاش خيره ميشه . چشمهاش كمي قرمز شده... دخترک از حالتش وحشت ميكنه! صداي مترو از توي تونل مياد... دستش رو مياره بالا و لبهاش رو ميچسبونه به دست دخترک و آروم ميگه: اينقدر... و ميدود به سمت مترو...

 صداي آژير همه جا رو پر كرده . چراغها روشن و خاموش ميشن! ريل مترو تا فاصله اي دور قرمز شده... زنها جيغ ميزنن. مردي هاج و واج صورت دختر بچه اش رو چسبونده به سينه اش! چند نفر با بي سيم از جلوی دخترک ميدوند و فرياد ميزنن... صداها آروم و كشدار ميشه! انگار داره خواب ميبينه... حركتها كند شده... با تعجب نگاه به دستاش ميكنه... دستهاش سرد نيست! توي ايستگاه مترو هوا سرده...!!

با تشکر از همکاری دوستی مهربان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 1:17  توسط ما 6 تا   | 

عجب هکی !!!

 

yoohahaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa

 

This W3blog Hacked

 

BY

 

"SOHA"

 

http://silooet.blogfa.com

 

Y!::: bluecomet002@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:6  توسط ما 6 تا   | 

اینم یه متن عشقولانه...!

 زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.


ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيم ، مثل قايم باشک!


ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!


چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.


ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!


يک..... دو.....سه ...


همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند...


نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.


خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد

 اصالت به ميان ابرها رفت

 وهوس به مرکززمين به راه افتاد...

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !


طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.


حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .


آرام آرام همه قايم شده بودند و


ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار...!

 اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.


تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است...


ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد!


که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.


ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام!


همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!


بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی

 گل رز مخفی شده است.


ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .


صدای ناله ای بلند شد ...


عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می

 ريخت.


شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

 
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:


حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟


عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از

 اين به بعد يارمن باش ...

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .


واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می

 کشند.....................!

سلام همگی

چطورین یا نه؟!

من که عالیم...همون قضیه ی حال به حالی و از این حرفا!!

از اونجایی که دیدم کسی قصد آپ نداره و این وب زبان بسته داره هر روز خاک میخوره...

دل رحیمم به حالش سوخت و گفتم بد نیست که یک دستی بر سر و رویش بکشم!

خلاصه...

با اجازتون این متن رو یه جایی دیدم و گفتم که "سکوت پر هیاهو" جونم رو آپ کنم...

ولی بعد از کمی تفکر با خود گفتم:

"سکوت پر هیاهو" جونت که همین امروز آپ شده...

تو هم که(یعنی خودم) خیلی از این متنای عشقی مشقی خوشت نمیاد...

پس بهتره این یکی رو به آپم!

تذکر:"گفته باشم در دو خط بالاتر فرمودم که خیلی از متن های عشقی خوشم نمیاد نگفتم اصلا!!"

(حالا فردا نیاین بگین...)

خب...

واسه امروزتون کافیه!!

من برم گیده که زیادیتون میشه...

فعلا

بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 0:23  توسط ما 6 تا   | 

همه با هم

رخساره  : علیک

نیلوفر : سلام

سها : شلام

الهام : سا م علیک

مهشید : سلیم

هان ! . اینی که دیدین یعنی اینکه ما الآن هممون پیش همیم .

( یعنی اینا تلپ شدن خونا ما)

راهنمایی : من = رخساره!

سها : باشه رخساره

الهام : رو که نیست . خودت التماس کردی

رخساره : ان! چه چیا ...

الهام : ان عمته

نیلوفر : برو مینیه.

مهشید : نذاشتی خو ( می خواستیم بریم بیرون)

خوب . حالا دعوا بسه . بریم تریپ جدی !

هرکی میخواد یه جمله بگه ( به قول نیلو : نه! کلا بدون شوخی )

مهشید : ببین رخساره جان ... بی تو مهتاب شبی ....

( آهنگ رو عوض کن مینی...میخوایم با نیلو برقصیم)

سها :ببین پسرم ( با لهجه خاص خود )به سراغ من اگر می آیی . پشت هیچستانم ...

الهام : یه پیام دوستانه : هرروز بیشتر از آنچه که می توانید انجام دهید .

نیلوفر : خدا خیلی باحاله . فقط حسش کنید. " خدائیش خدائی خدا جون"

( خدا خیرت بده انریکه !)

رخساره :  خداوندا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش

                                               تا در جهان عصیان مطلق باشم.

" موفق باشین"

( اینا به شدت اینجا تلپن . بترکن. راستی .! سحر جات خالی . بدو بیاااااااااااااااااااااااا)

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 14:58  توسط ما 6 تا   | 

اینجا کسی قصد آپدیت نداره ؟

تخته سنگی می بینی از یک کوه خاموش

و با خود میگویی :

"خلقتشان این چنین است !"

اما اگر کمی مهر بورزی ٬

خواهی دید که مردها....

آتشفشان ایده های عاشقانه اند!!!

 -----

پسرک آدمکی برفی می سازد .

تنها یک دقیقه نگاهش می کند

ولی اوج لذت بازی اش

لحظه ای است که آن را خراب می کند !

و این گونه اولین درس ها را می آموزد

تا روزی ! مثل آدم بزرگ ها شود !!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 23:43  توسط ما 6 تا   |